تبليغاتX
صفای اشک وفای غم

صفای اشک وفای غم

عشق افسانه است

 

من پذيرفتم که عشق افسانه است  ...    اين دل درد آشنا ديوانه است

 مي روم شايد فراموشت کنم      ...     با فراموشي هم آغوشت کنم

مي روم از رفتن من شاد باش      ...       از عذاب ديدنم آزادباش

 گر چه تو تنها تر از ما مي روي     ...      آرزو دارم ولي عاشق شوي

 آرزو دارم بفهمي درد را          ...          تلخي بر خوردهاي سرد را

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم شهریور 1389ساعت 9:34  توسط آرش   | 

خيلي سخته كه بغض داشته باشي ، اما نخواي كسي بفهمه ...

 خيلي سخته كه عزيزترين كست ازت بخواد فراموشش كني ...

خيلي سخته كه سالگرد آشنايي با عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگيري ...

 خيلي سخته كه روز تولدت ، همه بهت تبريك بگن ، جز اوني كه فكر مي كني به خاطرش زنده اي ...

خيلي سخته كه غرورت رو به خاطر يه نفر بشكني ، بعد بفهمي دوست نداره ....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم شهریور 1389ساعت 9:26  توسط آرش   | 

عشق نمي پرسه

 

عشق نمي پرسه اهل کجايي ، فقط ميگه تو قلب من زندگي مي کني . عشق نمي پرسه چرا دور هستي فقط ميگه هميشه با من هستي . عشق نمي پرسه که دوستم داري فقط ميگه : دوستت دارم

 درشهرعشق قدم ميزدم گذرم افتادبه قبرستان عاشقان خيلي تعجب کردم تاچشم کارمي کردقبربودپيش خودم گفتم يعني اين قدرقلب شکسته وجودداره؟يکدفعه متوجه قلبي شدم که تازه خاک شده بودجلورفتم برگهاي روي قبرراکنارزدم که براش دعاکنم واي چي ميديدم باورم نميشه اون قلبه همون کسيه که چندساله پيش دله منو شکسته بود

اگه روزي شاد بودي، بلند نخند كه غم بيدار نشه و اگه يه روز غمگين بودي، آرام گريه كن تا شادي نااميد نشه اگر میدانستی که چقدر دوستت دارم هیچ گاه برای امدنت باران را بهانه نمی کردی رنگین کمان من

 از کسی که دوستش داری ساده دست نکش. شايد ديگه هيچ کس رو مثل اون دوست نداشته باشی و از کسی هم که دوستت داره بی تفاوت عبور نکن .چون شايد هيچ وقت ،هيچ کس تو رو مثل اون دوست نداشته باشد

اگر مدیر بودم یکی از شرایط ثبت نام را عشق می گذاشتم اگر دبیر ریاضی بودم عشق را با عشق جمع می کردم اگر معمار بودم قصری از عشق می ساختم اگر سارق بودم فقط عشق می دزدیدم اگر بیمار بودم تنها شربتی که می نوشیدم فقط شربت عشق بود اگر درجه دار بودم فقط به عشق سلام می دادم اگر پلیس بودم هرگز عشق را جریمه نمی کردم اگر خلبان بودم در اسمان عشق پرواز می کردم اگر دبیر ورزش بودم به بچه ها می گفتم با عشق نرمش کنید اگر خواننده بودم فقط از عشق می خواندم اگر ناخدا بودم همیشه در ساحل عشق لنگر می انداختم اگر نجار بودم عشق را قاب می گرفتم

 هر وقت خواستي بدوني کسي دوستت داره تو چشماش زول بزن تا عشق رو تو چشماش ببيني اگه نگات کرد عاشقته . اگه خجالت کشيد بدون برات ميميره . اگه سرشو انداخت پايين و يه لحظه رفت تو فکر بدون بدونه تو ميميره و اگر هم خنديد بدون اصلا دوست نداره

معرفت را باید از سیگار یاد بگیرید , با اینکه که میدونه بعد از اینکه تموم شد زیر پا لهش می کنی ولی بازم تا آخرش به پات می سوزه

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 16:45  توسط آرش   | 

دلم گرفته

یه جورایی باز دلم گرفته... نمی دونم چرا

نمی دونم چرا وقتی به تو فکر می کنم

یهویی از دنیا می پرم

فکرشو کردی وقتی تو ساحل قلبم راه میری

فکرشو کردی وقتی که تو دریای اشکام شنا می کنی

یا وقتی که تو آسمون چشمام پرواز می کنی

یا وقتی که شبها به خوابم میای

و به درددل هام گوش میدی

یا وقتی که با اشک چشمام وضوی عشق می گیری

یا وقتی که به نقاشی طلوع زندگیم٬ سفید پوشی

و به نقاشی غروب زندگیم٬ سیاه پوش

میدونی آروم میشم

میدونی آروم میشم اما نه به آرومی روزهای دریا

میدونی آروم میشم اما نه به آرومی شب های صحرا

فقط به آرومی با تو بودن

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 16:42  توسط آرش   | 

اگه بگم

اگه بگم قول می دم تا همیشه باهات باشم

اگه بگم که حاضرم فدای اون چشات بشم

اگه بگم تو آسمون عشق من فقط تویی

اگه بگم بهونه ی هر نفسم تنها تویی

اگه بگم قلبمو من نذر نگاهت می کنم

اگه بگم زندگیمو بذر بهارت می کنم

اگه بگم ماه منی٬ هر نفس راه منی

اگه بگم بال منی٬ لحظه ی پرواز منی

میشی برام خاطره ی قشنگ لحظه ی وصال

میشی برام باغبون میوه های تشنه و کال

میشی برام ماه شبای بی سحر

میشی برام ستاره ی راه سفر

ولی بدون هر جا باشی یا نباشی

مال منی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 16:41  توسط آرش   | 

پرستش

 

چرخ زمان چرخید و چرخید تا اینکه

...از چیزایی که میترسیدم سرم اومد

...بتی که میپرستیدم دیگه تو بتکده نبود

یه بت پرست دیگه قدر بت منو دونست و 

...اونو از جلوی چشمم دزدید

...من موندم و یه دنیا خاطره زمانی که بهش میگفتم عاشقشم

بارها به خودم گفتم کاش لحظه ای که بت منو میبردن یه دل سیر ازش خداحافظی میکردم

کاش میدونستم من بنده چه کمی تو عبادت کرده بودم که بتم ازم راضی نبود

چشمامو میبستم و اون بت رو به شکل انسان جلوی خودم تصور میکردم

جلوش زانو زدم و با چشمایی که از اشک قرمز بود به بالا نگاه کردم

...و توی چشماش گفتم که عاشقتم

...با یه لبخند ملیح سرشو اورد پایین...اورد دم گوشم

 

خوشحال شدم که عبادتم به درگاهش مستجاب شده

 

...اون دیگه منو غلام خودش میدونه

تو قلب بتم جزو دوستان و محارمش حساب میشم

خم شد و به جای نجوا کردن این رویاهای شیرین توی گوشم اروم دستمو از پشت بست

منم حسب بندگی سر طاعت دل فرود اوردم ولی هنوز تو چشمش زل زده بودم

...فهمیده بودم بت از من قربانی میخاد

دلش میخاد با ارزش ترین چیزمو...قلبمو بهش بدم تا اثبات کنم که از ته ته قلبم دوستش دارم

 

باکی از مرگ نبود....قلب مال اون بود چه بیرون تن چه درون

رو همون حالت دو زانو زل زدم تو چشمش و اون با همون لبخند ملیح قد راست کرد

...و به خورشید تو افق خیره شد

میدونست عاشق سرخی غروبم...واسه همین میخواست دم غروب سینه ام رو بشکافه

...اسمون سرخ شد...همرنگ چشمای من

...همرنگ خون تو رگم و همرنگ قلبی که به عشق بت میتپید

...بت اروم از زیر لباس شاهنشاهیش یه خنجر نازک در اورد...ولی بلند

...خوب میدونست قلب من تو اعماق وجودمه

هر کسی راحت بهش دست پیدا نمیکنه

...واسه همین خنجرش بلند بود

به بلندای شبایی که به عشقش تو

 تنهایی زیر پتو های های گریه کرده بودم

با افتخار سرمو گرفتم بالا و اماده قربانی شدن شدم

مثل یه سرباز وفادار به وطن که تنها جرمش دوست داشتن

...و عشق بود

تو چشمای بت نگاه کردم...زلال مثل چشمه های کوهساران...مهربان مثل افتاب

...پهناور مثل افق و پر خاطره مثل سایه بید مجنون

...خنجرو اروم روی قفسه سینه ام گذاشت و اروم تو گوشم نجوا کرد:خداحافظ

منم اروم گفتم خدا حافظت باشه کسی که خدای من بودی و هستی

واحساس کردم نوک تیز خنجر نازک و

 بلند توی قلبم جایی که مرکز پرستش بت بود فرو رفت

خون از لای سینه بیرون میزد و من همچنان با چشمانی که به زوال مرگ پیش میرفت و

 بی رمق میشد تو چشمان بتم زل زدم و 

گفتم سلام بر سلطان

السلام علیک یا سلطان و یا رفیق و یا عزیز...

.... بی حال  رو دو زانو نشستم...و به بت زل زدم

...با چشمان اشکبار و خسته و بی رمق

بت هوس کرد دل منو کامل مال خودش کنه

با لبخند ملیحش تو چشام زل زد .

و اروم اروم مثل سرعت مورچه خنجرشو میکرد توی قلبم

...از دیدن جون دادن من لذت میبرد

دستای من بسته بود و تقلای من عاجزانه

اما اون خدا بود و از دیدن عجز من شاد میشد

...و دل من به شادی اون شادتر

اروم سرمو به سینه فشرد و گفت:اروم بنده

اروم رو بال موج بخواب و به دریا سفر کن

اروم رو بال نسیم بخواب و به اسمونا سفر کن...اروم

در حالی که من جون میدادم و بدنم تکون میخورد

...روح از کالبد خارج شد

قربانی با رضایت کامل بز فراز قله بلند....رو به افق

زمانی که اسمان سرخی غروبو در بغل داشت 

 عشقشو به بت ثابت کرد

بدن بی جانش بر فراز بلندی موند تا دیگران بدانند در اوج عشق همه چیزشو فدای بت کرد

چشمانش باز موند تا اونایی که قربانیو پیدا میکنن بفهمن که چشم به راه برگشتن بته

و دستاش بسته تا بدانند او یه عاشق دل و سر سپرده بود

و لباسش سپید مانند عشقی که در دل داشت

با حسرت توی چشم منتظر و چشم به راه امدن بتی هستم که مستانه از گرفتن جان قربانیش

...کالبد اونو ترک کرد...او ارام امد

همون طور هم ارام و با وقار رفت و من موندم و

 چشمای پر از حسرت دیدار دوباره او و یه کالبد بی قلب

میدونم بت یه روز دوباره سر مزار قربانی اش میاد

........چشم به راهتم بت من

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 20:2  توسط آرش   | 

امانت عشق

امانت عشق 

 

امانت عشق

!این قلب من یک امانت است از طرف من به تو تا لحظه ای که نفس میکشم

...احساسات من امانتیست به تو از طرف قلبم تا لحظه ای که جان دارم

.....بپذیر از من ، آنچه که میتوانم در راه عشقت فدا کنم

.....مرا ببخش اگر جز این امانتی چیزی در وجودم ندارم

!همین قلب را دارم که آن هم روزی فدایت میکنم

۱همین چشمها را دارم که در راه عشقت جز اشک ریختن هیچ کاری ندارد

....احساساتم نیز که در راه عشق تو ،تنها برای تو است

کاش میتوانستم پرواز کنم و ستاره ها را برایت بچینم

کاش میتوانستم خورشید شوم و برای تو بتابم

 ، کاش میتوانستم قطره ای شوم و بر روی تو ببارم 

 کاش میتوانستم همچو آسمان سرپناه تو باشم

!همین قلب را که دارم ، انگار تو را دارم ،

میخواستم قلبم را به تو هدیه دهم ترسیدم از فردا که این هدیه را دور بیندازی

آن را به تو امانت دادم که اگر روزی خواستی آن را به

من پس دهی تو درون آن باشی

!پس دیگر حرفی ندارم، من عاشقم، جز ماندن راهی ندارم

!تو همیشه در قلب منی ، لایق باشی یا نباشی همه هستی منی

!همین که تو را دارم ، انگار همه چیز را دارم دیگر هیچ چیز از خدا نمیخواهم

....اگر خدا به من قلبی داد برای زندگی کردن آن را به تو امانت دادم

 حالا دیگر هیچ کسی جز تو ندارم

!حالا که دیگر قلبم را به تو امانت دادم

 اگر زنده ام به این خاطر است که در قلب تو هست

.پس تا لحظه ای که نفس میکشی من زنده ام

 تا لحظه ای که عاشقی ، من عاشقم و

تا لحظه ای که تو را دارم ، تا ابد دوستت دارم 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 18:25  توسط آرش   |